{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 139
بازم جوابی دریافت نکرد
_ اکیو
" بله رئیس "
_ وقتی یکی قهر میکنه باید چیکار کنی که آشتی کنه؟
" بستگی داره "
_ به چی؟
" به اینکه شما چیکار کردید که طرف مقابل قهر کرده باشه "
_ خب اگه یه رابطه زورکی با همسرت داشته باشی...و چون زورکی بوده حتی نمیخواد صداتو بشنوه...باید چیکار کرد؟
اکیو لبخند زد...انتظار کمتر از این از دازای اوسامو نداشت
" فکر میکنم باید اینو از خودشون بپرسید...اگه من بودم شاید پیشنهاد ازدواج میدادم "
دازای آهی کشید
_ من نمیخوام ازدواج کنم
" پس شاید بتونید سوپرایزش کنید "
_ اهل رومانتیک بازی ها نیستم...یعنی حتما باید سوپرایزش کنم تا آشتی کنه باهام؟ درک نمیکنم با یه عذرخواهی باید آشتی کنه
" دازای ساما من و شما نمیتونیم دخترا رو درک کنیم چون اونا ذاتن عاشق اینطور چیزا هستن و هر چیزی که دوست داشته باشن خوشحالشون میکنه ولی کاری که شما کردید با این دو ایده احتمال بخشیده شدن داره"
_ خب من از این کارا بلد نیستم...
دستشو رو لپش گذاشت و کمی فشرد که حالت کیوتی به خودش گرفت و اخم بامزه ای رو ابرو هاش نشست
" میتونید از کسی کمک بگیرید که این کارو بلد باشه "
_ فعلا که سر کارمم آشتی چویا بمونه برای بعد
" هر طور میلتونه "
به صفحه لب تاپ نگاه کرد
_ من شک دارم اینجا جزو مخفی گاه باشه...اونا وسط شهر زندگی میکنن...مخصوصا مدیر
" پس چرا دستور دادین اینجا رو زیر نظر بگیریم؟ "
_ چون خواستم ببینم کی بین ما جاسوسه
لرز ترس تو مردمک چشم اکیو برای لحظه ای دیده شد اما زود خودشو جمع کرد
" تونستید پیداش کنید؟ "
_ اره...ولی من فقط شناساییش کردم...میخوام به جاسوس بودنش ادامه بده
" چرا؟ مدارک از دست میره یا نقشه ها لو... "
دازای با ظاهری پر شیطنت سمت اکیو صندلیشو چرخوند و گفت
_ هیچی قرار نیست لو بره...تو فکر کردی من کیم؟
" شما..."
_ من دازایم...منو ریو اوسامو بزرگ کرده
با اسم ریو اکیو نگاهشو دزدید...اون مرد یه هیولا بود
" ریو ساما...پدر شما بود؟ "
_ اره
پسر همچین شخص ترسناکی...
اکیو سر خم کرد
" حدسش رو میزدم...واقعا متاسفم بابت مرگشون "
دازای دیگه به اکیو اهمیت نداد و به صفحه خیره شد
_ با اکوتاگاوا برید به هومه شهر و همه چی...تکرار میکنم همه چی رو زیر نظر داشته باشید ادم های مشکوک رو تعقیب کنید راه های مخفی رو بررسی کنید...این بازی کثیف اینبار تموم میشه یا من میبرم یا مدیر...یکی از ما باید حذف بشه
اکیو نگاهی به دور ور دست دازای انداخت و دید که دستش زیر میزه...داره چیکار میکنه؟
" تو این وضعیت اجازه بدید من مراقبتون باشم "
صدای خنده بلند شد
_ چرا فکر کردی میتونی از من محافظت کنی؟
اکیو سکوت کرد و دازای با خنده گفت
_ اگه بتونی در برابر خودم از من محافظت کنی اونموقع بهت این اجازه رو میدم...تو ضعیفی اکیو
از رو صندلی بلند شد و اسلحه ش رو در اورد و دست اکیو داد و چند قدم عقب رفت و اسلحه دومش رو در اورد و روی سر خودش گذاشت و ماشه رو کشید و لبخند زد
_ من بمیرم چویا زندت نمیزاره...عجله کن وگرنه من میمیرم
اکیو با تعجب به مرد رو به روش خیره شد...باید چیکار میکرد؟
سمتش حرکت کرد و تا خواست اسلحه رو بگیره دازای سریع اسلحه رو سمت اکیو چرخوند و شلیک کرد.
اکیو با ترس چشماشو باز کرد و لبخند رو لب دازای رو دید
_ بنگ!
اسلحه خالی بود...
_ وقتی میخوای از کسی محافظت کنی که اسلحه دستشه باید به اسلحه ای که دستشه شلیک کنی...اونوقت نه تو آسیب میبینی و نه اون اونوقته که قدرت دست توعه
اکیو برقی از چشماش رد شد...دازای معلم خوبی بود
_ حالا با اکوتاگاوا میری مفهومه؟
" ولی... "
محکم کمرش به دیوار برخورد و اخی زیر لب گفت...دست دازای به گردنش فشار میاورد و سرش کنار سر اکیو بود...
_ یاد بگیر رو حرف من نباید حرف بزنی...بی عرضه
ولش کرد که روی زمین افتاد و سرخی رو از نگاه تیز دازای بالا سرش دید
" م...مفهومه "
دازای از اتاق بیرون رفت و اکیو تچی زیر لب گفت
" عوضی! "
.............................................................
تو بغلش تکونش داد و در آخر روی تخت خوابش گذاشت و گونه اش رو نوازش کرد که لوکا وارد اتاق خواب ائویی شد
" خوابید؟ "
+ آره
" حالت بهتره؟ "
+ خوبم
لوکا سمتش رفت و چویا سمت لوکا برگشت
" میخوای با لویی چیکار کنی؟ "
+ با هم معامله کردیم...امشب به عمارت حمله میکنه...میخواستم ائویی رو باهات بفرستم اما...دازای مشکوک میشه
" خیلی خب باشه... "
سمتش خم شد و بوسه ای رو پیشونیش زد که چویا با اخم هولش داد
+ انقدر به من نچسب
جای بوسه رو پاک کرد و با تنه از کنار لوکا رد شد و از اتاق بیرون رفت
" مگه چیکار کردم... "
______________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۱)

ابلیس

ابلیس

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط